اولين خداحافظي.........
براي اولين بار بود كه بابايي ميخواستن برن سركار ومن كه بغل ماماني بودم خيلي ناراحت شدم وگريه كردم اخه اين سري كه پدرجونم اومده بودند تهران من خيلي بيشتر حضورشو متوجه ميشدم براي همين دوست داشتم اونموقع منو هم با خودش ببر اما نبرد ومن خيييييييييييييلي كوتاه گريه كردم وخيييييييييييييلي سريع همه چي يادم رفت وماماني منو برد سروقت سنتور بابايي و با اون دوتا چوباش !!!!!!!حسابي منو برد تو حالو هواي موسيقي!!
البته اگه ميدونستم كه بابايي انقدر دير برميگردن با اين چيزها حواسم پرت نميشد.gif)
تازه مامانم همش نگران دفعات بعد هست كه من كاملا متوجه ميشم ودلم براي باباي مهربونم تنگ ميشه
اميدوارم وقتي كه خودم اين مطلب را ميخونم كار بابايي ديگه اقماري نباشه وهميشه پيش هم باشيم
.gif)
مطالبی دیگر از این نی نی وبلاگی



اولين خداحافظي.........
